تبليغاتX
بی پرده مثل فریاد

بی پرده مثل فریاد

زندگی یعنی تلاش، از این و آن دل بریدن و به سوی هدف گام بر داشتن

لقمه ها را بدون آنکه بفهمی اشتها داری یا نه می جوی و قورت می دهی. انگار نه انگار که ۲۸ نفر احاطه ات کرده اند و دو به دو در حال بحث اند. در حال خود، به بشقاب نگاه می کنی، چیزی نمی بینی جز آنچه در فکرت است. ناگهان چیزی راه حلقت را می بندد.انگار بر سر راه حلقومت تصادف شده است. نه راه پیش داری نه پس. نفست تنگ می شود، تازه بشقاب را می بینی به دنبال آنی که بفهمی چه چیز را خورده ای بی هوا. نفس تنگ تر می شود. باید با یک حرکت انتحاری بالا آورد آنچه را که پائین نمی رود ولی مثلا مهمانی است اگر این کار را بکنی که دیگر کسی غذا از گلویش پایین نمی رود. بی اعتنا به طبیعت غذا و انسان و راه گلوی آدمی ، از کسی آب می خواهی به تمنا و با صدای انسان در حال موت. نمی شنود . باز تمنا به زاری. نمی شنود. غذا راه گلو را می فشارد ولی ...دراز می شوی و با لیوانی آب پایین می دهی آن صاحب مرده را...

گاهی عاطفه واحساس نیز راه گلو را می بندد.خفه می کند تو را. گاهی غم بزرگی می رسد، به تو که در حال خویش به آینده ای فکر میکنی که روزی خواهی ساخت. ناگهان می رسد و شمشیر زیر حلقت می گذارد. باید بالا آورد این عاطفه و احساسات عظیم را، حال که نمی شود هضمش کرد. هضم نمی شود ، باور کن. اگر بیرون بریزی نمی گویند نتوانست هضم کند.اگر بیرون بریزی نمی گویند مردانگی اش شکست.اگر بیرون نریزی راه نفست را تنگ خواهد کرد. پیر می کند تورا. بعضی چیز ها هضم نشدنی است، باور کن.

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 1:0 توسط علی درزی| |
ساعت ۵ صبح...

همچنان بیدارم... در اتاقی که سراسر تاریکی است و ظلمات. به آهنگی گوش می دهم و در افکار غرق... همگی خوابند... صدای نفسشان هم به گوش نمی رسد... به بیرون نگاه می کنم ..چیزی چشمک می زند.. خیره به دنبالش می گردم.. دو چراغ راه نمایی آن دور دور ها برای عابری که نمی گذرد و راننده ای که نمی راند چشمک می زنند. به آن ها که چشم می دوزم... می گویم اینها همیشه پشت سر هم چشمک می زندن و یادم می آید که آری دیده بودمشان که همیشه با هم می زدند ٬ زمانی که یادم نی آید کی!؟؟  کمی که می گذرد از هم فاصله می گیرد رفتارشان.. یکی میزند ... دیگر یکی از دیگری تبعییت نمی کند ... یکی می زند و دیگری پس از آن... کار به مخالفت هم می کشد.. یکی می زند آن یک نمی زند و بالعکس.. از خود می پرسم این ها همیشه با هم نبودند؟ یادم می آید که آن بار هم که نمی دانم کی٬ دیده بودم که با هم مغایرند .. هر از گاهی با هم هم گامند...

ناگهان یادم می آید که آن بار هم به این رسیده بودم که این دو از هم مستقل اند... این همه فکر کرده ام...راه تکراری... چراغ است دیگر ...می زند٬ اصلا نزند.

 به این فکر می کنم که این وقت صبح این چراغ برای که روشن است؟

پ.ن: برداشتی آزاد بود از وقایع ساده و روزمره٬ ولی واقعی. گاهی روزمرگی هم حرف ها دارد.

 

نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 13:21 توسط علی درزی| |
 خیلی وقته که ننوشتم برا دل خودم برا دل دیگران و... خیلی وقته که شعر نگفتم این یکی رو برا دل خودم فقط.

 دل تنگ نیستم فکر کنم دل گشاد شده. خیلی خوبه خیلی کار سر خودم هوار کردم آخه از سردر گمی وحشت دارم.کار یعنی درس٬ و درس دیگه به معنی دفتر و جزوه نیست. و اینش خوبه که میشه اینجا رو با تمام مشکلاتش دوست داشت.

 اگه بخوام انشا بنویسم از اینجا،با این موضوع که ۲ ماه بودن در بیرجند را توصیف کنید؟ یا بیرجند بهتر است یا آمل؟ باید گفت که ما ها معمولا این جا رو کمتر می شناسیم،نگرانی اولیه هم به خاطر همینه لابد و گرنه جای بدی نیست .

هر چند نسبت به شمال سر سبزی کمتری داره ولی معمولا روزاش آفتابیه. دیگه روزی وجود نداره که بلند شی و بگی اه باز این هوای سرد بارونیه لعنتی و بری سراغ کمدت و کاپشنت رو تنت کنی و تا به پایین پله ها نرسیده خیس عرق شی و ساعت 12 ظهر کاپشن به دست تو دانشگاه قدم بزنی و کاپشنت بشه بزرگترین معضل زندگی ات یا با بدبختی اونو تو کمد دانشگاه جا بدی. ولی وقتی میری بیرون و دنبال یه گله جا می گردی که باسن رو با زمین آشنا کنی، دلت تنگ میشه برا اون جنگل ها و اون آفتاب از لای برگا که هی باهات بازی می کنن و صورتت رو آروم آروم گرم می کنن و خوابه که  می پره پشت چشات.

 این شهر با شهرم تفاوت داره ولی نمی دونم چرا ازش بدم نمی آد. دلم به چیه این شهر خوشه نمی دونم ، شاید به این که هر جا بری دیگه افرادی تو یه ماشین سبز نمی یان با چشاشون عمل بلع و هضم رو به صورت وایرلس روت انجام بدن بعد برا اینکه اثبات کنن بر حق ان بیان پایین و صداشونو بذارن رو سرشون که مثلا چرا با هم اومدید بیرون یا اصلا قیافت مشکوکه یا بیا جلو ها کن ببینم و خدا نکنه دندونت عفونی باشه  و یا...، بعد که رفتن اونا به چهره زرد کرده من بخندن و من احساس مفسد فی الارض بودن بهم دست بده بعد با خودم بگم من راست می گم یا اینا. اینجا شهر نظامیه ولی با این حال گیر بازار نیست. ولی جالبه که به صرف گیر بازار نبودنش  بیخیال همه چیزم و سرم به درس مشغول.

 آه ه ه ه  که دیگه خبری نیست از اینکه  بری تویه مغازه و یه چیپس و یه  بسته آلبالو خشکه بگیری و تو فی نهایی منتظر هر قیمتی باشی. اینجا قیمت کل قیمت کل پشت اجناسه.  یعنی دستمال خریدم می گم جناب چقدر تقدیم کنم می گه 685 تومن. و بعد که ۱۰۰۰ تومن میزارم کف دستش بهم ۳۲۵ تومن میده می گه ۱۰ تومن من طلبکار. احتمالا فک و چشمام موقع گرفتن پول دیدنی بوده.

این شهر هنوز به طور مزخرف مدرن نشده، قبول دارم به پای شهرم نمی رسه ولی اینجا شهریه برا زندگی بی گیر و دار. قبول کنید نمی شه از این شهر به خاطر دوری از خانواده، دوری ازبهشت با دربان های جهنمی اش نفرت داشت.

ولی یه چیز رو اعتراف می کنم دلم واسه امیرحسین یه ذره شده. یعنی کاش می شد برم دایی عسل عسل رو یه دقیقه ببینمش و برگردم  . عکس ها برا ۱ ماه پیشه.

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 12:16 توسط علی درزی| |
بالاخره اینجام. تو یه شهر نیمه کویری نیمه کوهستانی. صبح که بیدار می شی بی حالی. شاید چون دیر می خوابم. طرفای ظهر آلبالو بری زیر آفتاب آلبالو خشکه در می آی. می سوزونه و خشکت می کنه. شاید برا همین اینجا ترشی کمه٬ ملت هم چیزی رو شور نمی کنن. در عوض همه چیز خشکش پیدا می شه. غروب تا ۱ ساعت بعد اذان هوا ملس ـ٬ بعد اون سرد می شه٬ شب هم قاعدتا یخ می زنی!!

۸ نفر تو کلاسیم. خبری از حال گیری نیست. حال هر کی رو بگیری٬ درصد بالایی از کلاس رو تشکیل می ده که خوب٬ خوب نیست. درس خونشون ما ایم(من و مهران). یه دختره هم هست. استعدادش درخشان بوده لابد که بدون کنکور اومده. کلا ۶ تا مردیم ۲ تا هم دخترن. می تونی یه دختر رو با ۱۶۵ سانت قد٬ ۴۵ کیلو وزن٬اند درس خونی تصور کنی . من که می تونستم حالا هم می تونم.

دلم بر خلاف فتوای عقلم تنگ نشده. چرا٬ نمی دونم. باید کالبد شکافی اش کنم. به قول استادمون این هست چون هست. نه بیشتر نه کمتر!

خوابگاهمون می گن خوب نیست!! برا من که فقط اتاق بچه ها(منان٬ صائب٬ جوادو...) رو دیدم و کلا به امکانات کم عادت دارم٬ فرقی با خونه نداره. در نظریه من آدمی اونجا راحته که شاد تر باشه.

۵ نفر تو یه اتاقیم٬ قرار بود ۶ نفر باشیم که یکی نیومده! دلیل ۵ نفره بودنمون اینه٬ دانشگاه تو محاسباتش گند زده. به همین سادگی به همین خوش مزگی!! یعنی معاون دانشجویی می گه فکر نمیکردیم این همه دانشجو بهمون بدن. البته ما ممنونیم از وزارت و دولت محترم اما اگه می شه کیفیتش رو بیشتر کنن ممنون میشیم. البته درخواست داریم که یهویی کیفیت رو افزایش ندن٬ آخه کیفیت جنبه می خواد که ما نداریم.

هر جا می ریم ٬ می گن تحریمیم٬ نداریم.دسترسی به فلان سایت؟ نه تحریمیم. استاد اینا که میگید قابل ساخته؟ آره ٬ فقط کاش تحریم نبودیم بهتون فیلمش!! رو نشون می دادم. استاد؟ نپرس پسر٬ تحریمیم. می فهمی؟ تحریم..... واقعا ما تحریمیم؟ من که چیزی احساس نمی کنم. این روزا کلا هیچ  چیز رو احساس نمی کنم . شما چطور؟

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 11:13 توسط علی درزی| |
من از بيكاري زجر مي كشم  ولي اينجوري هم نوبره! راستي نوبر يعني چي ؟ نو رو ببر!؟؟  جالبه كه اين كلمه ممكنه اختراعه يه درشكه چي باشه كه ميوه مي فروخته!
هدف خاصي از اين پست ندارم. نميخوام تو 2 جمله احساسم و بگم و مخاطبم به خودش بپيچه براي درك مطلب.قبل از هر چيز خوشحالم! الكي! و شايدم نه!
راستش الان خيلي چيزا دارم كه بهشون فكر كنم و پيش خودم بگم كه اي واي چقدر سرم شلوغه، آخه از بيكاري مي ترسم!
خوشحالم  چون تغيير شرايط بازي رو تو اين دنيا دارم به عينه مي بينم. يكي قدرتمنده رحم نمي كنه ، قدرتش از دست ميره! يكي به همه حال ميده ، قطعا خودش خوبي مي بينه!
هر چيز رو تو زندگيم فراموش كنم اينو فراموش نمي كنم كه هيچ چيز هيچ موقع مثل روز اولش نميشه! اگه از شكل اول يه چيز خوشت مياد نذار تغيير كنه كه معلوم نيست شكل دومش بهتر باشه!
باز هم كلييات داره تو حرفام موج ميزنه! يكي از مشكلاتمه ! هيچ وقت جزيي نبودم!!
خوشحالم نه به خاطر اتفاق هايي كه برام افتاده، برا اينكه خيلي چيزا داره به شكل اولش بر مي گرده! خيلي ها دارن كاراي قديميشون رو از سر مي گيرن! خيلي ها دوباره ميشينن فكر ميكنن، و و من كه دوباره به سبك قديم چندين هدف دارم برا دنبال كردن ، طوري كه ديگه وقت اضافه برام نمي مونه!
 

و اما از اين كليات كه بگذريم چند تا مطلب!

۱) يه عكس ديگه از امير حسين آپلود كردم اينم لينكش

۲) گويا قسمت بوده برا ارشد برم بيرجند. راه دوري هم نيست آنچنان . خواستم از دوستان دعوت كنم كه دوباره وبلاگ هاشونو به صورت فعال در بيارن. البته فكر كنم فقط وبلاگ خودم كم فعال بود و بقيه همچنان پر نشاط در حال نوشتنن! به اميد موفقيت!

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 14:27 توسط علی درزی| |
خیلی وقت بود که ما منتظر یه مسافر بودیم. یه مسافر کوچولو. منظور از ما٬ کل خانواده مادری ام و پدریم ٬به همراه خانواده مادری و پدری دامادمون ـ .

دیروز این انتظار به سر رسید و مسافر ما هم اولین مقصدش رو دید.

دیروز سرم به کاری گرم بود و تا ۵ بعد از ظهر خبر نداشتم که وضعیت خواهرم به چه صورت بوده ولی خوب خبر خوش همیشه خوشه٬ حتی اگه ۱۰۰ سال بگذره. ساعت ۵ خبر گرفتم که بزرگ نی نی خاندان ما ساعت ۲ به دنیا اومده!!

برا من که دلم لک زده بود برا یه بچه کوچولو تو فامیل واقعا موهبت بزرگیه. ولی امان از احساس های گوناگون که میان و میرن و دست از سر آدم بر نمی دارن. احساس اینکه واقعا دارم جوونی رو سپری می کنم٬ احساس اینکه چشم به هم بزنم می بینم خود اون بچه تو سن من قرار می گیره و مثل هیچ کس دیگه فکر نمی کنه و راه خودش رو می ره!

مجموعه از احساس های مفهوم و مبهم تو وجودمه! ولی چیزی که اساسا قابل درکه اون احساس شعف و شادمانی که سراسر وجودم رو فرا گرفته.

شاید  اگه لقب سر یا دوک یا هر چیه دیگه رو بهم می دادن قدر الان که به سمت و مقام دایی بودن رسیدم ٬ شاد نبودم. 

فقط کاش هر بار که امیر حسین رو می بینم یادم نره که روزی از ته دل منتظر اومدنش بودم.

برا روشن شدن چشم شما به اولین نوه پدر و مادرم لینک های زیر در دست رس شماست. 

عکس روز اول

عکس روز دوم

--------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت: اسم مسافر کوچولوی ما امیر حسین ـ. اسمش رو تو عالم رویا به خواهرم و دامادمون جدا گانه گفتند. حالا فلسفش چیه باس زنده موند و دید.

 

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 13:27 توسط علی درزی| |
وقتی آدمی سراسر نیاز است٬

 چه ابلهانه است

انتخاب

نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 18:41 توسط علی درزی| |
کل دنیا را چرخیده بود. خیلی چیزا می دونست که حتی اهل محل به فکرشون هم نمی رسید. اگه ازش می پرسیدی دنیا چقدره می گفت:" اندازه یک کف دست".

روستایی ها می خندیدند و تو گوش هم پچپچ می کردن که مهندس خارجی از ناهید کبلایی اینا خوشش اومده. زن ها حاضر بودند قسم بخورند.

ولی چه کسی می دونست که مهندس در چشمان ناهید این نکته را دریافته بود که

(( دنیا در عین بزرگی کوچک است و در عین کوچکی دنیا های بزرگی در دل خود دارد))

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 13:5 توسط علی درزی| |
دوست آن است که دوست بگوید

نه آن که ره خویش بپوید

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 21:29 توسط علی درزی| |
     کاش کمی

عاشق تر

                                     بودیم

نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 20:2 توسط علی درزی| |