تبليغاتX
بی پرده مثل فریاد
زندگی یعنی تلاش، از این و آن دل بریدن و به سوی هدف گام بر داشتن
بالاخره اینجام. تو یه شهر نیمه کویری نیمه کوهستانی. صبح که بیدار می شی بی حالی. شاید چون دیر می خوابم. طرفای ظهر آلبالو بری زیر آفتاب آلبالو خشکه در می آی. می سوزونه و خشکت می کنه. شاید برا همین اینجا ترشی کمه٬ ملت هم چیزی رو شور نمی کنن. در عوض همه چیز خشکش پیدا می شه. غروب تا ۱ ساعت بعد اذان هوا ملس ـ٬ بعد اون سرد می شه٬ شب هم قاعدتا یخ می زنی!!

۸ نفر تو کلاسیم. خبری از حال گیری نیست. حال هر کی رو بگیری٬ درصد بالایی از کلاس رو تشکیل می ده که خوب٬ خوب نیست. درس خونشون ما ایم(من و مهران). یه دختره هم هست. استعدادش درخشان بوده لابد که بدون کنکور اومده. کلا ۶ تا مردیم ۲ تا هم دخترن. می تونی یه دختر رو با ۱۶۵ سانت قد٬ ۴۵ کیلو وزن٬اند درس خونی تصور کنی . من که می تونستم حالا هم می تونم.

دلم بر خلاف فتوای عقلم تنگ نشده. چرا٬ نمی دونم. باید کالبد شکافی اش کنم. به قول استادمون این هست چون هست. نه بیشتر نه کمتر!

خوابگاهمون می گن خوب نیست!! برا من که فقط اتاق بچه ها(منان٬ صائب٬ جوادو...) رو دیدم و کلا به امکانات کم عادت دارم٬ فرقی با خونه نداره. در نظریه من آدمی اونجا راحته که شاد تر باشه.

۵ نفر تو یه اتاقیم٬ قرار بود ۶ نفر باشیم که یکی نیومده! دلیل ۵ نفره بودنمون اینه٬ دانشگاه تو محاسباتش گند زده. به همین سادگی به همین خوش مزگی!! یعنی معاون دانشجویی می گه فکر نمیکردیم این همه دانشجو بهمون بدن. البته ما ممنونیم از وزارت و دولت محترم اما اگه می شه کیفیتش رو بیشتر کنن ممنون میشیم. البته درخواست داریم که یهویی کیفیت رو افزایش ندن٬ آخه کیفیت جنبه می خواد که ما نداریم.

هر جا می ریم ٬ می گن تحریمیم٬ نداریم.دسترسی به فلان سایت؟ نه تحریمیم. استاد اینا که میگید قابل ساخته؟ آره ٬ فقط کاش تحریم نبودیم بهتون فیلمش!! رو نشون می دادم. استاد؟ نپرس پسر٬ تحریمیم. می فهمی؟ تحریم..... واقعا ما تحریمیم؟ من که چیزی احساس نمی کنم. این روزا کلا هیچ  چیز رو احساس نمی کنم . شما چطور؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 11:13  توسط علی درزی  | 

من از بيكاري زجر مي كشم  ولي اينجوري هم نوبره! راستي نوبر يعني چي ؟ نو رو ببر!؟؟  جالبه كه اين كلمه ممكنه اختراعه يه درشكه چي باشه كه ميوه مي فروخته!
هدف خاصي از اين پست ندارم. نميخوام تو 2 جمله احساسم و بگم و مخاطبم به خودش بپيچه براي درك مطلب.قبل از هر چيز خوشحالم! الكي! و شايدم نه!
راستش الان خيلي چيزا دارم كه بهشون فكر كنم و پيش خودم بگم كه اي واي چقدر سرم شلوغه، آخه از بيكاري مي ترسم!
خوشحالم  چون تغيير شرايط بازي رو تو اين دنيا دارم به عينه مي بينم. يكي قدرتمنده رحم نمي كنه ، قدرتش از دست ميره! يكي به همه حال ميده ، قطعا خودش خوبي مي بينه!
هر چيز رو تو زندگيم فراموش كنم اينو فراموش نمي كنم كه هيچ چيز هيچ موقع مثل روز اولش نميشه! اگه از شكل اول يه چيز خوشت مياد نذار تغيير كنه كه معلوم نيست شكل دومش بهتر باشه!
باز هم كلييات داره تو حرفام موج ميزنه! يكي از مشكلاتمه ! هيچ وقت جزيي نبودم!!
خوشحالم نه به خاطر اتفاق هايي كه برام افتاده، برا اينكه خيلي چيزا داره به شكل اولش بر مي گرده! خيلي ها دارن كاراي قديميشون رو از سر مي گيرن! خيلي ها دوباره ميشينن فكر ميكنن، و و من كه دوباره به سبك قديم چندين هدف دارم برا دنبال كردن ، طوري كه ديگه وقت اضافه برام نمي مونه!
 

و اما از اين كليات كه بگذريم چند تا مطلب!

۱) يه عكس ديگه از امير حسين آپلود كردم اينم لينكش

۲) گويا قسمت بوده برا ارشد برم بيرجند. راه دوري هم نيست آنچنان . خواستم از دوستان دعوت كنم كه دوباره وبلاگ هاشونو به صورت فعال در بيارن. البته فكر كنم فقط وبلاگ خودم كم فعال بود و بقيه همچنان پر نشاط در حال نوشتنن! به اميد موفقيت!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 14:27  توسط علی درزی  | 

خیلی وقت بود که ما منتظر یه مسافر بودیم. یه مسافر کوچولو. منظور از ما٬ کل خانواده مادری ام و پدریم ٬به همراه خانواده مادری و پدری دامادمون ـ .

دیروز این انتظار به سر رسید و مسافر ما هم اولین مقصدش رو دید.

دیروز سرم به کاری گرم بود و تا ۵ بعد از ظهر خبر نداشتم که وضعیت خواهرم به چه صورت بوده ولی خوب خبر خوش همیشه خوشه٬ حتی اگه ۱۰۰ سال بگذره. ساعت ۵ خبر گرفتم که بزرگ نی نی خاندان ما ساعت ۲ به دنیا اومده!!

برا من که دلم لک زده بود برا یه بچه کوچولو تو فامیل واقعا موهبت بزرگیه. ولی امان از احساس های گوناگون که میان و میرن و دست از سر آدم بر نمی دارن. احساس اینکه واقعا دارم جوونی رو سپری می کنم٬ احساس اینکه چشم به هم بزنم می بینم خود اون بچه تو سن من قرار می گیره و مثل هیچ کس دیگه فکر نمی کنه و راه خودش رو می ره!

مجموعه از احساس های مفهوم و مبهم تو وجودمه! ولی چیزی که اساسا قابل درکه اون احساس شعف و شادمانی که سراسر وجودم رو فرا گرفته.

شاید  اگه لقب سر یا دوک یا هر چیه دیگه رو بهم می دادن قدر الان که به سمت و مقام دایی بودن رسیدم ٬ شاد نبودم. 

فقط کاش هر بار که امیر حسین رو می بینم یادم نره که روزی از ته دل منتظر اومدنش بودم.

برا روشن شدن چشم شما به اولین نوه پدر و مادرم لینک های زیر در دست رس شماست. 

عکس روز اول

عکس روز دوم

--------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت: اسم مسافر کوچولوی ما امیر حسین ـ. اسمش رو تو عالم رویا به خواهرم و دامادمون جدا گانه گفتند. حالا فلسفش چیه باس زنده موند و دید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 13:27  توسط علی درزی  | 

وقتی آدمی سراسر نیاز است٬

 چه ابلهانه است

انتخاب

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 18:41  توسط علی درزی  | 

کل دنیا را چرخیده بود. خیلی چیزا می دونست که حتی اهل محل به فکرشون هم نمی رسید. اگه ازش می پرسیدی دنیا چقدره می گفت:" اندازه یک کف دست".

روستایی ها می خندیدند و تو گوش هم پچپچ می کردن که مهندس خارجی از ناهید کبلایی اینا خوشش اومده. زن ها حاضر بودند قسم بخورند.

ولی چه کسی می دونست که مهندس در چشمان ناهید این نکته را دریافته بود که

(( دنیا در عین بزرگی کوچک است و در عین کوچکی دنیا های بزرگی در دل خود دارد))

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 13:5  توسط علی درزی  | 

دوست آن است که دوست بگوید

نه آن که ره خویش بپوید

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 21:29  توسط علی درزی  | 

     کاش کمی

عاشق تر

                                     بودیم

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 20:2  توسط علی درزی  | 

دخترک از ترس سگ خشمگینی که به سمت او می آمد ، به آغوش پسر پناه برد. پسر به او اطمینان داد که خطری او را تهدید نمی کند و سپس  به سمت سگ حمله ور شد.

همچنان که با سگ درگیر بود زیر گوش سگ آهسته زمزمه کرد: آفرین پسر، کارت عالی بود

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 13:28  توسط علی درزی  | 

۱) شرمنده که دیر آپ کردم، مشکل از رایانه ام() بود. پوکید!! چیزیش نشده ولی بازی در می آره. فقط من میدونم که تمارض می کنه!! به هر حال یه مطلب عظیم(از لحاظ تایپی) برا عشق رفتم. نظر شما مهم است، قطعا.

۲)میگن با باز شدن مجدد مجلس سیل عظیم انتقادات دوباره علیه آقای مشایی شروع می شه. ما بیرون گود حال می کنیم که همه دارن حال یکی رو میگیرن. فقط خدا داند که پشت این پرده چه ها رود!!

۳)چند تا از بچه ها، دوستان، عزیزان من در مقطع فوق لیسانس قبول شدند. در حال نوشتن خبر در تلاشند برای گرفتن نامه از دانشگاه برای دانشگاه مقصد. ایشالاه موفق باشند و برای ما دعا کنند.

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 9:38  توسط علی درزی  | 

قبل از انقلاب اسلامی ایران، همه عشق را عشق به فردی زمینی معنا می کردند، عشقی که هر فرد حداقل می توانست یک نمونه در خود بیابد!   هر چند معنای این عشق قابل لمس بود اما از وجه الهی عشق گذر شده بود و عشق به سمت پوچی گام بر می داشت.

اما پس از انقلاب و با شروع جنگ و به مقتضیات زمانه، عشق در رسانه، جامعه و افراد  به معنای عشق به خدا معنی پیدا کرد در حالی که این عشق منافاتی با عشق زمینی نداشت و هر گاه از افراد مدعی  این معنای صرف عشق(عشق به خداوند) پرسیده می شود که عشق زمینی کجای معنای وسیع عشق قرار می گیرد، عشق زمینی را در صورت جهت دار بودن به سمت خداوند عشق حقیقی خوانده و بودن عشق های دیگر(در راه غیر خدا)را عشق های غیر واقعی شناخته و یادآور این نکته می شدند که

عشق کز پی رنگی بود    عشق نبود عاقبت ننگی بود

با تغییر وضعیت جامعه از اوایل سال 76، با  رویارویی گروه های اصول گرا و اصلاح طلبان ، عشق فرد به فرد که در راه غیر خدا بود معنای دیگری به خود دید. هوس!

وکلا این نمونه عشق نه تنها به عنوان عاملی پیشرو در زندگی شناخته نشد بلکه عاملی رسوا کننده و ننگ آور بود!

اما مساله اینجاست که اتفاقات روزمره اطراف ما چقدر نشات گرفته از عشق است و چقدر از روی هوس و چگونه می توان این را فهمید؟

در جواب به این سوال باید گفت که فرق عشقی که بین 2 نفر پنهان باشد با عشقی که علاوه بر 2 نفر خانواده ها هم درجریان باشند، امروزه بین 2 دنیای هوس و عشق پاک در رفت وآمد است.در صورتی که احساس یکی است(لطفا سوء استفاده های از عشق با این مبحث در هم نیامیزید) از این موضوع می توان نتیجه گرفت که اینگونه معنا کردن عشق نا رسایی واضحی دارد!

به عنوان مثال خواستگار سمجی را در نظر بگیرید که در صورت برخورد خشک پدر دختر با او(به هر دلیلی) و دلسردی اوبعد تلاش های بسیار و ضربات سنگین روحی، حرکتش از روی هوس خوانده می شود ولی در صورت قبول شدن او از طرف خانواده دختر(به هر دلیلی) عشقش، عشقی واقعی خوانده می شود!

تفاوت این 2 سر بام که ما یا از این طرف آن می افتیم یا از آن طرف، در لفظ است و نوع نگاه و شباهتشان که سخت محجور می ماند احساس است.

اما نظر اسلام در این باره چیست؟

اسلام که دینی است کامل. ولی گویا کلش را به ما نمی دهند.

این چه نوع تعلیم اسلام است که فرد در مورد نمازی که شاید یک خط در میان با خدا در میان می گذارد می تواند 20 صفحه بنویسد ولی در مورد عشق در اسلام 3 خط نمی تواند بنویسد!چگونه است که علی (ع) را با دلاوری هایش، جنگ هایش، رافت های با غلامش به یاد می آورم نه با ویژگی های ازدواج برتر عالم، نه با ویژگی های شوهر برتر عالم!

چگونه اقرار کنم که در اسلام عشق به بهترین نحو توضیح داده شده در حالی که نمی دانم؟

چگونه هنگام مواجهه با عشق درست انتخاب کنم و دچار تردید نشوم وقتی حتی نشانه هایش را به ما نگفته اند؟

 چگونه بعد از ازدواج دچار سردی و یاس نگردم در حالی که برای یک لحظه از زندگی مشترک آموزش ندیده ام؟

واقعیش آن است که من نیزمعنای عشق در اسلام را نمی دانم.

دوستان! گویا برای اینکه ما به چاه هوس نیافتیم، عشق را برایمان معنا نکرده اند!

هر گاه بپرسی عشق علی(ع) و فاطمه(س) چه شد؟ برایت حدیث می خوانند! این احادیث کجا بود که در کنار نماز به ما عشق نیاموختید؟

گویا اسلام را با زمان معنا می کنند! چه فکر می کنند؟ آیا هنگام ازدواجمان کلاس فشرده عشق در زندگی یا عشق در اسلام برایمان خواهند گذاشت؟

کلاسی که اگر باشد دیگر نوش دارو خواهد بود برای ذهن خسته امثال من، که تمام راه ها را بر خود بستم تا به چاه مجازی اینان نیافتم و به راه غلط آنان (آنان که عشق را در رابطه های زودگذر امروزی می جویند و البته از نظر من اشتباه است ) نروم.

در کل باید گفت راه فرار از این مخمصه آموزش مبتنی بر علم، عقل و دین باید باشد، چیزی که نبودش کاملا احساس می شود.  

یاد شهید منوچهر مدق به خیر و دستان همسرش فرشته ملکی گل باران که از زندگی و عشق آنان بیش از عشق علی و فاطمه آموختم.

 

پی نوشت: داستان زندگی شهید منوچهر مدق و همسرش در کتابی از سری کتاب های گروه روات فتح به چاپ رسیده است.

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 9:26  توسط علی درزی  |